![]() |
![]() |
|
| ای الهه پاکی ها ! دلم را با شعله های گرم عشقت گرمتر کن. |
|
آری سر آغازش همه شعر بود ولبخند
همه عشق و همه مستی و شور هیچ چیز و هیچ کس بین ما نبود به جز نگاه عاشقانه او من بود و من او او همه دل بود و من همه چشم او غرق لذت من همه شرم او بود و شعری عاشقانه من بودم آن همه ترانه آری روزگاری بس دل انگیز روزگاری که خاطراتش حک شده روی دیوار دلم هنوز او در کنارم است ٬ هنوز دوستش دارم ولی آن نگاه ٬ آن لبخند ٬ آن... هیچ گاه دوباره تکرار نشد اگر دوباره بیابم او را اگر بار دگر نگاهش را از آن خود کنم دگر هیچ ٬ هیچ نمی خواهم چه لحظات خوشی خواهم داشت وقتی دستان پر شورش را بگیرم من دگراین نگاهم را از روی شرم از او نمی دزدم این بار خود بوسه ای عاشقانه بر لبانش خواهم زد این بار برای او سفره ای از نسترن خواهم آورد به ارمغان این بار ترانه هایم را از او پنهان نمی کنم این بار من برای او میخوانم اگر دوباره بیایم او را... تشکر میکنم از خواهر عزیزم (الهه) به خاطر این متنای قشنگی که نوشته. |
|
ستاره ها را بشنو
خوشترین آوازش را به شب می خواند عشق
به این خورشید بگو کنار بکشد خود را کلید لبخندم را چگونه بیابم در سایه؟ آن شب که بمی زلف تو با بوسه نسیم مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت
|
|
دوست می داری / و دوستت نمی دارند ؟ تو لبخند می شوی٬اینها سنگ.../ماندن چه جای بدی ست!/گل نباش!که پاهام در تو گیر بزنند/ راه باش٬راه / چقدر دلم می خواهد بدوم!
به زندان٬ یا زندگی.../ سرنوشت / به هر کجا بکشاندت / یک گام پیش تر از تو خودش آنجاست !
می گویند:رویایت را فراموش کن / و معنایش اینست که:خودت را / می گویم:بدون رویا مرده ام / و منظورم بدون توست / درکم می کنی؟!
لحظه ها / چرخهای زمان اند / که تو را می برند / به همیشه می روی یا هرگز؟ /فراموشت نشود:/ فرمان در دستهای توست. |
|
گاه می اندیشم٬
خبر مرگ مرا به تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی٬روی ترا کاشکی می دیدم. شانه بالا زدنت را ــ بی قید و تکان دادن دستت که٬ ــ مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که٬ ــ عجب! عاقبت مرد؟ ــ کاشکی می دیدم! من به خود می گویم " چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟"
وروجک امیدوارم با این عکس دیگه مشکلی نداشته باشی؟ منبع ام ننوشتم بازم اگه مشکلی هست شما ببخشید.
|
|
شاید این را شنیده ای که زنان
در دل "آری" و "نه" به لب دارند ضعف خود را عیان نمی سازند راز دار و خموش و مکارند آه من هم زنم٬زنی که دلش در هوای تو می زند پر وبال دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال "فروغ"
|
|
هزار سال به سوی تو آمدم٬
افسوس! هنوز دوری!دور از من٬ای امید محال هنوز دوری٬آه٬از همیشه دورتری! همیشه٬اما٬در من کسی نوید می دهد که می رسم به تو! شاید هزار سال دیگر صدای قلب ترا٬ پشت آن حصار بلند همیشه می شنوم همیشه سوی تو می آیم همیشه در راهم همیشه می خواهم همیشه با توام٬ای جان همیشه با من باش! همیشه! اما هرگز مباش چشم به راه! " فریدون مشیری"
|
|
جامه ام را
از ابرها عاریه می گیرم و... زمزمه هایم را از رودی که از حنجره تو می آید به جستجوی تو بر می آیم در جنگلی که تمام درختانش تویی... و همه گنجشکانش مرثیه های من از کدام سمت رفته ای؟ در جنگل مرثیه و ابر همه راه ها به قلب من ختم میشود و دهانم اما... نامت را فریاد می زند که آرامش تمام پرندگانی "ویکتور هوگو"
|
|
و کسی نیست تا خط خطی های دلم را دستی بکشد
و همدردی کند / و با من گریه کند / و برایم زندگی را دوباره آغاز کند و من سر در گم شده ام / و چه حس غریبی است / با تو بودن و تو را نداشتن و تا ابد تو را نداشتن / و چرا نباید تو را داشتن / و من چقدر تو را می خواهم و فقط تو را از خدا می خواهم / و نمی دانم که به من می دهدت / یا بیشتر از دست می دهمت و امشب باز نیمه شب از خواب شیرین شبانه برمی خیزم پلکهای خشکم را که در کویری سوزان روی هم افتاده اند با شبنم عشق بزرگ٬تر می کنم / تا جان بگیرم / و تو منتظر باش اما نمی دانم از خدا چه می خواهم / و به او چه می گویم و شاید... و شاید کوچ عشقت از دلم را می خواهم و ای وای که من چه می گویم و باز مرا ای غربت اندوه منتظر باش... |
|
من با تو در آخرین روزهای گرم تابستان آشنا شدم و شاید چون با تو در نزدیکی روزهای سرما آشنا شدم همه چیز زود سرد شد و رنگ باخت و ای کاش با تو زودتر آشنا می شدم ٬ و یا ای کاش هیچکس در میان نبود من با یک نگاه شیفته شدم ٬ و تو با یک کلام برایم تمام شدی سهم من دیگر تو نیستی من و تو شب و روزیم ٬ که هیچ وقت بهم نمی رسیم من وتو دو خط موازی هستیم ٬ که هیچ وقت بهم نمی رسیم من وتو عطش و آبیم ٬ که هیچ وقت بهم نمی رسیم
و کسی نیست که سرروی شانه هایش بگذارم و دوباره جان بگیرم که دستانش را بگیرم ودوباره حس بگیرم کسی نیست٬کسی نیست و من به دنبال شقایقم که تا وقتی باشد دنبال زندگی بدوم و شاید تو آن شقایقی که تا وقتی روی زمین هستی من باید نفس بکشم و به سوی تنهایی و اوج قله های سعادتت پر بکشم |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام او که ناجسته یابندش و نادیده دوستش دارند.
سلام من راحله ام 19 سالمه ودانشجوی کامپیوتر هستم.دوستای خوبم خوشحال می شم نظرتونو در باره ی وبلاگم بدونم. |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|